تبليغاتX
تو را من چشم در راهم.....

تو را من چشم در راهم.....

مطلب ادبی.... خاطره های من از زندگی....

نترس...

تسبیح دوره می کنم
دوباره ی صد ساله های مرگمان
هجای شکسته نترس
میان خواب ها از بیدار نترس
دیریست کشانده ایم  مرگ های جستجو گر را
                                           به ضیافت نازکین گوی خونین
نترس در باغچه های احساس
میان رخنه های عطش
                          بازتاب مرگمان دوباره به مرگد
آه چه مانده است میان این اوزان
افاعیلی که در خویش
مرد های شکسته ی زن را دوباره مصلوب می کند
نترس
نترس اینجا آدم های اساس خوار محبوب
در جیب های پر از دوستی های مخملین
نقل شکل های بی پیکر
                         ایست های مذمن حرکت
برای مرد های خواب و بیدار شب هامان پاشیده اند
نترس
ساق های زایمان طفل بی سخن
            بلم های مردمان نشسته ی خستگی های سر به زیر گرفته اند
نترس
نفس های خاکستری جزیره های سرگردان هنوز
چائی های رنگ برگشته ی خویش
                                      رهگذران قهوه خانه هامان عربده می کشد
نترس
از فیلم های جنائی کوچه هاتان نترس
میان این تسبح
دیوار صد ساله های مرگمان به تصویر نشسته است
نترس
   نترس
       نترس
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 20:21  توسط nini  | 

زبان جدید D..... توی اون وبلاگم قرار بود بزنم ولی پرشین بلاگ گیر داد...

زبان D
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 20:27  توسط nini  | 

شقایق ....گل همیشه عاشق...

شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته،  به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
ز آنچه زیر لب می گفت
شنیدم سخت شیدا بود
نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود-اما-
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
برای دلبرش آندم
شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت
بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را
به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده،
که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید، شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و
به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کورۀ آتش، زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز
دوایی نیست
و از این گل که جایی نیست
خودش هم تشنه بود اما!!
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست اوبودم
و حالامن تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه
روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
"بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل"
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 7:46  توسط nini  | 

متن ترانه زیبای حمید عسکری

 

وقت رفتن نمیخوام ببینمت

میدونم ببینمت  کم میارم

اگه یک لحظه فقط نگام کنی

دلمو پشت سرم جا میزارم

اگه خونسرد نگام به دل نگیر

دل تو یه روز ازم خسته میشه

اگه اسمو فقط صدا کنی

راه رفتن واسه من بسته میشه

وقت رفتن نباید گریه کنی

اینجوری دلم برات تنگ نمیشه

میدو.نم هرجای دنیا که  باشم

تو دلم عشق تو کمرنگ نمیشه

اگه خونسرد نگام به دل نگیر

دل تو یه روز ازم خسته میشه

اگه اسممو فقط صداکنی

 راه رفتن واسه من بسته میشه

 

وقت رفتن نمی خوام ببینمت

میدونم ببینمت کم میارم

اگه یک لحظه فقط نگام کنی

دلمو پشت سرم جا میزلرم

اگه خونسرد نگام به دل نگیر 

 دل تو یه روز ازم خسته میشه

اگه اسممو فقط صدا کنی

راه رفتن واسه من بسته میشه

وقت رفتن  نباید گریه کنی

 اینجوری دلم برات تنگ نمیشه

 میدو.نم هرجای دنیا که  باشم

تو دلم عشق تو کمرنگ نمیشه

اگه خونسرد نگام به دل نگیر

دل تو یه روز ازم خسته میشه

اگه اسممو فقط صداکنی

 راه رفتن واسه من بسته میشه

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 6:16  توسط nini  | 

اسم تو...........

روی آن شیشه تبدار تو را "ها " کردم

اسم زیبای تو را با نفسم جا کردم

 حرف با برف زدم سوز زمستانی را با بخار نفسم وصل به گرما کردم

شیشه بد جور دلش ابری و بارانی شد

شیشه را یک شبه تبدیل به دریا کردم

عرقی سرد به پیشانی آن شیشه نشست تا به امید ورود تو دهان وا کردم

در هوای نفسم گم شده بودی ای عشق

 با سر انگشت تو را گشتم و پیدا کردم

با سر انگشت کشیدم به دلش عکش تو را عکس زیبای تو را سیر تماشا کردم

 و به عشق تو "فرآیند تنفس" را هم "جذب اکسیژن چشمان تو" معنا کردم

 باز با باز دمی اسم تو بر شیشه نشست

 من دمم را به امید تو مسیحا کردم

پنجره دفترم امروز شد و شیشه غزل

و من امروز به این شیشه تو را "ها" کردم

آنقدر آه کشیدم که تو این شعر شدی

 جای هر واژه ، نفس پشت نفس جا کردم...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 16:47  توسط nini  | 

گفتي که به احترام دل باران باش،

 

 باران شدم و به روي گل باريدم

 

گفتي که ببوس روي نيلوفر را،

 

از عشق تو گونه هاي او بوسيدم

 

گفتي که براي باغ دل پيچک باش ،

 

بر ياسمن نگاه تو پيچيدم

 

 گفتي که براي لحظه اي دريا شو،

 

 دريا شدم و تو را به ساحل ديدم

 

گفتي که بيا و لحظه اي مجنون باش ،

 

مجنون شدم و ز دوريت ناليدم

 

گفتي که بيا و از وفايت بگذر ،

 

 از لهجه ي بي وفاييت رنجيدم

 

گفتم که بهانه ات برايم کافيست،

 

 معناي لطيف عشق را فهميدم......

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 16:44  توسط nini  | 

معجزه در تبلور نگاه توست

 

 در اوج يك نشكفتن در ظهور يك شكفتن

 

 معجزه به ساده ترين ها بسنده كردن است

 

 معجزه پيچيده كردن زندگي نيست پيچيده كردن نگاه تو به زندگيست

 

معجزه در دامن حقيقت‌‌،طبيعت ناباورانه را به نقش كشيدن است

 

معجزه،معجزه نيست

 

تا زماني كه باورش نكني معجزه همان عشق است .

 

همان باور است،

 

همان به او رسيدن است....

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 16:41  توسط nini  | 

من چه می دانستم هیبت باد زمستانی هست

 

من چه می دانستم سبزه می پژمرد

 

 از بی آبی سبزه یخ می زند از سردی دی

 

 من چه می دانستم دل هر کس دل نیست

 

قلبها ز آهن و سنگ قلبها بی خبر از عاطفه اند

 

 از دلم رست گیاهی سرسبز سر برآورد

 

 درختی شد

 

 نیرو بگرفت

 

برگ بر گردون سود این گیاه سرسبز

 

 این بر آورده درخت اندوه حاصل مهر تو بود

 

و چه رویاهایی که تبه گشت و گذشت

 

و چه پیوند صمیمیتها که به آسانی یک رشته گسست

 

 چه امیدی ، چه امید ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 15:53  توسط nini  | 

راز............

آب از دیار دریا
با مهر مادرانه
اهنگ خ
ا
ک می کرد
برگرد خاک می گشت
گرد ملال او را
از چهره پاک می کرد
از خاکیان ندانم
ساحل به او چه می گفت
کان موج نازپرورد
سر را به سنگ می زد
خود را هلاک می کرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 7:13  توسط nini  | 

وقت آمدنت.....

روزها آمدند و رفتند

اما تو را ندیدم

صبح حال و هوای تو را دارد غریبه!

وقتی که خسته از راه می رسی

و من بی خبر از بازگشت تو

با کوله باری از خاطره

به جاده های انتظار خیره می شوم

تا شاید تو را ببینم!!!...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 7:11  توسط nini  | 

عشق....دیوانگی...

من همانم که لحظه هایم را به یاد عشقم سپری میکنم

 

با یاد او اشک میریزم

 

و در کوچه دلتنگی ها نام مقدس او را فریاد میزنم

 

فریاد میزنم تا تمام پنجره های خاموش با فریاد من روشن شوند

 

و بگویند این دیوانه کیست؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 8:6  توسط nini  | 

دکتر شريعتي

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد

    

 نمي خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

   

 ولي آنقدر مشتاقم که از خاک گلويم سوتکي سازد

 

 گلويم سوتکي باشد بدست طفلکي گستاخ وبازي گوش ...

 

واو يک ريز وپي در پي دم گرم خموشش را در گلويم سخت بفشارد

   

وخواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

 

 بدينسان بشکند دائم سکوت مرگبارم را

 

 

 دکتر شريعتي

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 6:5  توسط nini  | 

وقتی پر از سکوت می شوم.......

پر بودم از حرفهای شنیدنی و نگفتنی...

 و تو آرام و صبور بر قلب غمگینم مرهم میگذاشتی....

صدایم لرزید

بغض راه نفسم را بست ....

و تو آرام گریه  کردی....

زندگی پر از رنجم را برایت با بغضی باز کردم ....

تو گوش شنوایی داشتی...

آرام و زیبا بر باد بوسه می زدی و کلمات همچون  آهنگی دلنواز برایم نواخته میشد....

گریه امانم را برید...

زندگی رنج آور شد

تو دلداری ام دادی....

اما حالا دیگر جای خالیت را در کنج قلبم احساس می کنم....

سنگین میزند...

آزارم می دهد

وتو نیستی تا ترانه ای برایم بخوانی

تو را از من ربودند

اشک هایم روان شد...

از تو پنهان کردنش

برای من دشوار است!

امروز برایت گریستم...

پیش  رو .....

چشم در چشم.....

و تو نفهمیدی....

کاش از این خواب ابدی بیدار می شدی.....

آه .....

ای موسیقی زندگی من

کاش تو را نمی رنجاندم

کاش دخترک گدای پیاده رو بودم ....

و هر روز عاشقانه قدم های سنگینت را  میشمردم....

و تو با نگاهی از دنیا بی نیازم می کردی....

کاش تو می فهمیدی که عشق یعنی قطره های شفافی که هنگام نوشتن از تو ،روان می شود....

داشته هایم بودی و امروز آرزوی دست نایافتنی ام...

کاش اشکهایم تو را به من باز می گرداند....

وافسوس که این چشمه کم کم رو به خشکی می زند....

تا  اشکهایم تمام نشده برگرد....

می خواهم با موسیقی صدایت آرام گیرم...

ولی افسوس که من گناهکارم...

خداوند آوازم را نمی شنود....

او هم برای من کر می شود...

تنها آوای دلم را با ضرب سه تار برایت نواختم....

کلمات خسته ام را بر روی رد  پایت نوشتم....

کاش بر می گشتی

و می خواندی....

من هنوز چشم به راه توام.....

 

 

 

«مربی»


+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 7:59  توسط nini  | 

یاد تو....

از بس که آسمان دلم ابریست

     
تمام خاطراتم نمناک شده است

 
نمی دانم چرا؟

 
دریا را هم که دیدم

 
به یاد تو افتادم

 
روی ماسه های ساحل نوشتم

 
اگر طاقت شنیدن داری

 
من شهامت گفتن دارم

 
دوباره به دریا نگاه کردم

 
باز برگشتم

 
این بار روی ماسه ها نوشتم

 
دوست دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 7:57  توسط nini  | 

دكتر شريعتي

وقتي كه ديگر نبود،

 

 من به بودنش نيازمند شدم ،

 

وقتي كه ديگر رفت،

 

 من به انتظار آمدنش نشستم،

 

 وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست داشته باشد،

 

من او را دوست داشتم،

 

 وقتي او تمام كرد،

 

من شروع كردم ،

 

وقتي او تمام شد،

 

 من آغاز شدم ..

 

و چه سخت است تنها متولد شدن!!

 

 مثل تنها زندگي كردن است ..

 

مثل تنها مردن!!

 

 

دكتر شريعتي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 7:48  توسط nini  | 

سیب.....

 

تو به من خنديدي /

  

و نمي دانستي/

    

 من به چه دلهره از باغچه ي همسايه/

  

سيب را دزديدم /

   

 باغبان از پي من تند دويد / 

   

سيب را دست تو ديد /

   

غضب الوده به من كرد نگاه /

    

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك /

   

و تو رفتي و هنوز /

   

سالها هست كه در گوش من ارام ارام /

 

خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد ازارم/

 

 و من انديشه كنان /

 

غرق اين پندارم /

 

كه چرا باغچه ي كوچك ما سيب نداشت ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 7:43  توسط nini  | 

تنها با یاد عشق...

واسش بنويس دوستت دارم ...

 

نه اينكه واسه يه لحظه به حرفت فكر كنه....

 

نه اينكه وقتي اين كلمه را ديد يادت بيفته....

 

واسه اينكه اگه يه روز تنها موند و كسي را نداشت ...

 

يادش بياد

 

يه روز اونم اغاز داستان عشق بود.....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 21:46  توسط nini  | 

اگر دنياي ما دنياي سنگ است

 

بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است.....

  

اگر دنياي ما دنياي درد است 

  

 بدان عاشق شدن از بهر رنج است......

 

اگر عاشق شدن پس يک گناه است

 

 دل عاشق شکستن صد گناه است

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 21:44  توسط nini  | 

ياد باد آن شب باراني
که تو در خانه ما بودي
نفس تشنه تبدارم
به نفسهاي تو مي آويخت
عود طبعم به نهان مي سوخت
عطر شعرم به فضا مي ريخت
چشم بر چشم تومي بستم
دست بر دست تو مي سودم
به تمناي تو مي مردم
به تماشاي تو خوش بودم
از لب گرم تو مي چيدم
گل صد برگ تمنا را
در شب چشم تو مي ديدم
سحر روشن فردا را
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 21:34  توسط nini  | 

بی تو......

رفتنت آغاز ویرانی است

 

حرفش را مزن

 

 ابتدای یک پریشانی است

 

حرفش را مزن

 

 گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو

 

چشم هایم بی تو بارانی است

  

حرفش را مزن 

 

آرزو دارم که دیگر بر نگردم پیش تو

 

 راهمان با اینکه طولانی است 

  

حرفش را مزن

 

 دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا

 

 دل شکستن کار آسانی است

 

حرفش را مزن

 

خورده ای سوگند روزی عهد ما را بشکنی

 

 این شکستن نا مسلمانی است

 

حرفش را مزن

 

 حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج توام

 

 رفتنت آغاز ویرانی است

 

حرفش را مزن........

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 17:50  توسط nini  |